احمد مجد الاسلام كرمانى
25
سفرنامه كلات ( فارسى )
و الا شعاع السلطنه هستم شما بچه جرئت به من اذيت ميكنيد حضرات اعتنائى نميكنند و ميگويند ما خبر داريم كه امشب مجد الاسلام با تو همراه بوده حالا بگو بهبينم كجاست ؟ فرصت هم ميگويد : « 1 » من در اول شب با او بودم بعد او رفت و من آمدم خانه . نايب : - اول شب كجا بوديد و تا چه وقت همراه بوديد ؟ اول شب در خانه منتخب الدوله ميهمان بوديم ساعت سه حركت كرديم ، در خيابان حسن آباد از هم جدا شديم . - بعد از آنكه از شما جدا شد كجا رفت ؟ ابدا نميدانم كجا رفت . - در آن خيابان آشنائى دارد ؟
--> ( 1 ) . . . پلتيكشان چنين اقتضا نمود كه قدغن نمايند هركس ساعت سه در كوچه يا بازار باشد او را گرفته مجازات نمايند ( در اين قدغن چقدر بىعدالتيها از پليسها واقع شد بماند ) اما علت اين قدغن اين بود كه در ساعت سه از شب و بآنطرف آمد و شد نباشد تا هركس را بخواهند از خانه بدر كشند و تبعيد نمايند و مخلى نباشد ، اين بود كه جماعتى از محترمين را گرفته به سمت كلات فرستادند . اين بنده نگارنده را مأمورين بدشعار نيز نيمه شبى با لباس شعار از منزل بيرون كشيدند سركرده آنها كه « مجير دربار » لقب داشت با جمعى از پليس ، مأمور اين كار بودند چندين قفا از آنها خورده و دشنامها شنيدم ، منزلى كه در آن سكونت داشتم چون متعلق بمرحوم ميرزا جهانگير خان شيرازى مدير جريده صور بود ، آنشب احيانا از كيفيت حالم مستحضر شده نظر باينكه آن مرحوم مدتها نزد من تلمذ نموده بود كدخداى محله را كه هژبر السلطنه لقب داشت مطلع ساخت . كدخداى مذكور سراسيمه دويده بمحصلين غلاظ و شداد اشارتى كرد كه فلانى معلم علم معقول شعاع السلطنه پسر شاه است فردا مسئول خواهيد بود مأمورين با وجودى كه مرا در درشكه دو اسبى گذارده بودند و چهار اسبه ميخواستند بتازند همينقدر كه مطلب را يافتند مرا از درشكه پرتاب كرده گفتند برويم عقب « مجد الاسلام كرمانى » صفحه 104 ديوان فرصت